یک قصه زیبایی هست در مثنوی راجع به برخورد یک اهل علم و فلسفه و دانش که دانسته هایش در زندگیش جاری نیست که مشابهش در زندگی های ما کم نیستند ، با انسانی که به ظاهر فاقد او ن دانش هاست ولی دل و جانش بی برگ و تهی نیست . اون مرد ساده برای توازن بارش بالای شترش در یکی گندم و در دیگری شن ریخته بود ... امیدوارم دوستان وقت بزارند و این قصه را بخونند .

قصهٔ اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را
یک عرابی بار کرده اشتری
دو جوال زفت از دانه پری
او نشسته بر سر هر دو جوال
یک حدیث‌انداز1 *کرد او را سال
از وطن پرسید و آوردش بگفت
واندر آن پرسش بسی درها بسفت
بعد از آن گفتش که این هر دو جوال
چیست آکنده بگو مصدوق حال
گفت اندر یک جوالم گندمست
در دگر ریگی نه قوت مردمست
گفت تو چون بار کردی این رمال 2*
گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نیم گندم آن تنگ را
در دگر ریز از پی فرهنگ را
تا سبک گردد جوال و هم شتر
گفت شاباش ای حکیم اهل و حر
این چنین فکر دقیق و رای خوب
تو چنین عریان پیاده در لغوب 3*
رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد
کش بر اشتر بر نشاند نیک‌مرد
باز گفتش ای حکیم خوش‌سخن
شمه‌ای از حال خود هم شرح کن
این چنین عقل و کفایت که تراست
تو وزیری یا شهی بر گوی راست
گفت این هر دو نیم از عامه‌ام
بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
گفت اشتر چند داری چند گاو
گفت نه این و نه آن ما را مکاو
گفت رختت چیست باری در دکان
گفت ما را کودکان و کو مکان
گفت پس از نقد پرسم نقد چند
که توی تنهارو و محبوب‌پند
کیمیای مس عالم با توست
عقل و دانش را گوهر تو بر توست
گفت والله نیست یا وجه العرب
در همه ملکم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه می‌دوم
هر که نانی می‌دهد آنجا روم
مر مرا زین حکمت و فضل و هنر
نیست حاصل جز خیال و درد سر
پس عرب گفتش که رو دور از برم
تا نبارد شومی تو بر سرم
دور بر آن حکمت شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زمن
یا تو آن سو رو من این سو می‌دوم
ور ترا ره پیش من وا پس روم
یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ
به بود زین حیله‌های مرده ریگ
احمقی‌ام پس مبارک احمقیست
که دلم با برگ و جانم متقیست
مولوی می گوید فکر و حکمت آنست که راهی بگشاید تا به شاهی بر بخوری که از درون شاه است و نه با عوامل بیرون مثل مال و ثروت و لشگر و آن شاه کسی نیست خود انسان با غنای درون
فکر آن باشد که بگشاید رهی
راه آن باشد که پیش آید شهی
شاه آن باشد که پیش شه رود
نه بمخزنها و لشکر شه شود
و علم و دانشی که در انسان محقق نشود علم واقعی نیست بلکه کالایی برای فروش است

حدیث انداز1 = یعنی افرادی که سوالی می کنند به قول امروزی ها مسافر بغل دستی سوالی می کند تا با جواب شما به راه نردبانی بگذارند تا طولانی بودن راه را نفهمند و وقت بگذرد.

رمل 2= ریگ و شن

لغوب3 = رنج و زحم