«بشنو از نی»

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کزنیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جُفتِ بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظّنِ خود شد یارِ من
از درون من نجُست اَسرارِ من
«مثنوی - دفتر اول»
سخن مولانا از دهان نی این است که من روزگاری در نیستان (عالم قدس) شاخه ای بودم سبز و خرم و زنده و شاداب. اکنون که مرا بریده اند و از موطن اصلی دور کرده اند و به نُه داغ مرا سوراخ کرده اند، من پیوسته از این جدایی و یاد خاطرات وصال ناله می کنم و هرکس نالۀ مرا می شنود و با من همدل می شود از مرد و زن همه از نالۀ من به فغان می آیند و ناله می کنند. 
نسخه بدلِ «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» نیز معنای لطیفی دارد که: مردمان نیز از زن و مرد در همین نفیر من حضور دارند و بحقیقت آنها هستند که در نفیر من ناله می کنند و این معنی هم درست و هم لطیف است اما در این جا مقصود مولانا نیست زیرا در ابیات بعد اشاره می کند که مردمان از خیالات خود با او یار می شوند و کم کسی از سرّ او آگاه می گردد. بنابراین، آنها از شنیدن نفیرِ من اگر شادند شادتر می شوند و اگر محزونند حزن ایشان قوت می گیرد و از سرّ من فارغند، هرچند:
«سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست»

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای


سخنان گهر بار

درس خواجه نصیر الدین

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هرجماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود:
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر"دارد .
... در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ..... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند ..
و راز نابخردی مسلمانان در همین است ....

از اسرار اللطیفه

سی ثانیه پای صحبت برایان دایسون

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد 

فرصتی برای خودشناسی

 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد .

پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند .

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است .

اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است .

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند .

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد .

صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است .

پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند .

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد .

پادشاه پرسید: تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت :

سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم .

شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد .

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم ...

چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟

آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟

آیا هیچگاه جرات ریسک را به خود داده اید؟


لحظاتی با صادق هدایت؛

 
صادق هدایت ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران به دنیا آمد و ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس مرگی خودخواسته را برگزید.  هدایت از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشان‌ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانسته‌اند. هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر، فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کرده‌است. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشته‌ها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیان‌گر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.

صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعهٔ ۸۵، در پاریس واقع است.

اصالت بهتر است یا تربیت خانوادگی؟

روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است .

بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است .

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند .

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ....

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد .

آیا میخواهید درباره ی شیخ بهایی بیشتر بدانید ؟ ادامه مطلب را بخوانید

ادامه نوشته

۱۵ راه برای اینکه زندگی کنید، نه اینکه فقط وجود داشته باشید

جک لندن گفته است، «درست‌ترین عملکرد انسان زندگی کردن است، نه وجود داشتن.» خیلی وقت‌ها اجازه می‌دهیم زندگی هر طور که دوست دارد بگذرد، هرچه که برایمان پیش می‌آورد را می‌پذیریم و امروزمان تفاوتی با دیروزمان ندارد. این نسبتاً طبیعی و راحت به نظر می‌رسد، به جز آن ندای همیشگی در مغزتان که می‌گوید، «وقتش رسیده کمی تغییر ایجاد کنی

برای آندسته از شما که دوست دارید از یکنواختی همیشگی نجات پیدا کنید، در زیر ۱۵ پیشنهاد ساده آورده‌ایم که کمکتان می‌کند استفاده بیشتری از زندگیتان ببرید -- زندگی را با تمام وجود تجربه کنید و از آن لذت ببرید.

قدردان آدم‌ها و چیزهای خوب در زندگیتان باشید -- گاهی  اوقات کارهایی که دیگران برایمان می‌کنند را ن می‌بینیم تا وقتیکه دیگر آن کارها را برایمان انجام نمی‌دهند. نباید اینطور باشید. برای چیزهایی که دارید، کسانی که دوستتان دارند و مراقبتان هستند، قدرشناس باشید. تازمانیکه روزی برسد که دیگر پیشتان نباشند، نمی‌فهمید که چه ارزشی برایتان دارند. از اطرافیانتان قدردانی کنید و خیلی زود خواهید دید که افراد بیشتری دورتان را می‌گیرند. قدردان زندگی باشید و خیلی زود متوجه می‌شوید که چیزهای بیشتری برای زندگی کردن در اختیار دارید
ادامه نوشته

دعا

پالایش سه گانه سقراط

در یونان باستان، سقراط به دانش زیادش مشهور بود و احترامی والا داشت. روزی یکی از آشنایانش، فیلسوف بزرگ را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره ی دوستت شنیده ام؟
سقراط جواب داد: یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، «پالایش سه‌گانه» نام دارد. آشنای سقراط گفت : پالایش سه‌گانه؟
سقراط جواب داد : درست است، قبل از اینکه درباره ی دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می‌خواهی بگویی.
اولین مرحله «پالایش حقیقت» است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می‌خواهی بگویی حقیقت است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، در واقع من فقط آن را شنیده‌ام و ...
سقراط گفت : بسیار خوب، پس تو واقعا نمی‌دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.
حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله «پالایش خوبی».
آیا آنچه که درباره ی دوستم می‌خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟
آشنای سقراط جواب داد : نه، برعکس...
سقراط گفت : پس تو می‌خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن هم نیستی که حقیقت داشته باشد.
با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنوز یک سوال دیگر باقی مانده است که مرحله «پالایش سودمندی» است .
آیا آنچه که درباره ی دوستم می‌خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ آشنای سقراط جواب داد : نه، نه حقیقتا!
سقراط نتیجه‌گیری کرد:

بسیارخوب، اگر آنچه که می‌خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا می‌خواهی به من بگویی؟
_____________________________________________________
پکمی به سخنان خود بیندیشیم و این پالایش سه گانه را به کار گیریم...

درباره ی سقراط بیشتر بدانید ....

ادامه نوشته

کتاب فروش و مرد مغرور

مرد پس از جستجو و چشم چرخاندن در چند قفسه از کتاب ها، با حالت حق بجانب از دختر کتابفروش پرسید:

کتابی به نام * مرد، ارباب زن * دارید؟

دختر کتابفروش گفت: بخش * داستان های تخیلی * اون طرفه آقا.

کیسه های شن یا...؟!

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد: « در کیسه ها چه داری؟» او می گوید «شن». مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس ازبازرسی فراوان، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا ...این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی، راستش را بگو چه چیزی را ازمرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید: دوچرخه!

بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی ازموضوعات اصلی غافل می کند

بخشی از نوشتۀ توماس فریدمن

گاه و بی‌گاه از من می‌پرسند: «به جز كشور خودت ‌به كدام كشور دیگر علاقه داری؟» همیشه یك جواب داشته‌ام: تایوان

و مردم می‌پرسند: «تایوان؟ چرا تایوان؟»

جواب خیلی ساده است. چون تایوان صخره‌ای لم‌ یزرع در دریایی پر از امواج توفانی و بدون منابع طبیعی برای زندگی كردن است. حتی برای ساخت و ساز باید از چین ، شن و ریگ وارد كند و با وجود همه اینها چهارمین ذخایر كلان مالی دنیا را در اختیار دارد. زیرا به جای كندن زمین و استخراج هر آنچه كه بالا می‌آید، ‌تایوان ذهن و افكار 23 میلیون تایوانی را می‌كاود‌، استعدادشان را، انرژی‌‌شان را و هوش و ذكاوت شان را. چه زن و چه مرد.

همیشه به دوستانم در تایوان می‌گویم:‌ شما خوشبخت‌ترین مردم دنیا هستید، چطور اینقدر خوشبخت شده‌اید؟ ‌نه نفت دارید،‌ نه سنگ‌آهن، نه جنگل، ‌نه الماس،‌ نه طلا، ‌فقط مقدار كمی ذخایر ذغال سنگ و گاز طبیعی ‌و به خاطر همین هم است كه فرهنگ تقویت مهارت‌هایتان را توسعه داده‌اید؛ كاری كه امروزه ثابت شده با ارزش ترین و تنها منبع تجدیدپذیر واقعی در جهان است.

استاد رضا جعفری

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

مولانا بیتی دارد با این مضمون : 

  دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر    ////    کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

مولانا در این بیت اشاره به فردی دارد به نام دیوژن ، فیلسوفی که در طول روشنایی روز چراغ به دست می‌گرفت و در شهر می‌چرخید و وقتی از او سئوال میکردند چرا در روشنایی روز چراغ به دست داری می‌گفت که دنبال انسانم !

دیوژن یک فیلسوف تمام عیار بود و زندگی بسیار ساده‌ای داشت. او به قدری به زندگی کردن ساده معتقد بود که در یک بشکه روزگار می‌گذراند.

از او نقل شده که در پاسخ اینکه دنیا چه زمانی روی خوش به خود خواهد دید گفت : وقتی که پادشاهانش فلسفه بخوانند و یا فیلسوفانش پادشاه بشوند.

آیا میخواهید درباره ی دیوژن بیشتر بدانید ؟.......ادامه مطلب را بخوانید 

ادامه نوشته

حکایت سقراط و آشنایش

روزی یکی از آشنایان سقراط  فیلسوف بزرگ را دید و گفت: سقراط، آیا می دانی من چه چیزی درباره دوستت شنیدم؟
سقراط جواب داد: « یک لحظه صبر کن، قبل از اینکه چیزی به من بگویی، مایلم که از یک آزمون کوچک بگذری. این آزمون، پالایش سه گانه نام دارد.» آشنای سقراط گفت: «پالایش سه گانه؟» سقراط جواب داد: «درست است، قبل از اینکه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است که چند لحظه وقت صرف کنیم و ببینیم که چه می خواهی بگویی.
 
اولین مرحله پالایش حقیقت است. آیا تو کاملا مطمئن هستی که آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی حقیقت است؟ آشنای سقراط جواب داد: «نه، در واقع من فقط آن را شنیده ام و ...» سقراط گفت : « بسیار خوب، پس تو واقعا نمی دانی که آن حقیقت دارد یا خیر.
 
حالا بیا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالایش خوبی. آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، چیز خوبی است؟ آشنای سقراط جواب داد: « نه، برعکس...» سقراط گفت: «پس تو می خواهی چیز بدی را درباره او بگویی، اما مطمئن نیستی که حقیقت داشته باشد. با این وجود ممکن است که تو از آزمون عبور کنی، زیرا هنور یک سوال دیگر مانده است که مرحله پالایش سودمندی است.
 
آیا آنچه که درباره دوستم می خواهی به من بگویی، برای من سودمند است؟ آشنای سقراط جواب داد: « نه، نه حقیقتا». سقراط نتیجه گیری کرد: «بسیار خوب، اگر آنچه که می خواهی بگویی، نه حقیقت است، نه خوب است، و نه سودمند، چرا اصلا می خواهی به من بگویی؟
دو داستان شنیدنی در ادامه مطلب

ادامه نوشته