سخنان ناب

سـرت واقعـی را آن روزی میخــوری ، کـه مـی بينـى ، بـه انـدازه سـن و سـالت ، زندگـى نكـرده ای ... !

٠•●ஜ گابـــریل گارســـیا مارکـــز ஜ●•٠

دلـم مـی خـواد بـه هـمه عقـاید احتـرام بـزارم ولـی احـترام بـه بعضـیاشون توهیـن بـه شعـور خـودم میشـه ؛ اینـکه در بهتـرین حالـت تحملـشون میکـنم و هیچـی نمیگـم ...! 

٠•●ஜ آنتونـــی هاپکـــینز ஜ●•
ایـن زندگـی بیمـارستانـی اسـت کـه در آن هـر بیمـاری اسـیرِ آرزوی عـوض کـردنِ تخـت هـاست .

٠•●ஜ شـــارل بودلــــر ஜ●•٠
كسـی بـه جـز خـودم مسـئول سـقوطم نيـست ؛ بزرگتـرين دشمـنی كـه باعـث بـه وجـود آمدن سرنوشـتی غـم انگـيز و اندوهـبار برايـم شـده تنهـا خـودم هسـتم .

٠•●ஜ ناپلئـــون بنـــاپارت ஜ●•٠
کسـی کـه مـرا بـه خاطـر خـوبی هایـم مـی خـواهد نمـی خواهـم ... کسـی را مـی خـواهم کـه بـا دانسـتن بـدی هایـم بـازهـم مـرا بخواهـد !

٠•●ஜ ارنســتو ســاباتو ஜ●•
یـک پرنـده کوچـک کـه زیـر بـرگ‌ هـا نغـمه‌ سـرائی مـی‌کند ، بـرای اثبـات خــدا کافـی اسـت .
٠•●ஜ ويكتــور هوگــو ஜ●•
در مـدارس بـه مـا مـی آمـوزند كـه حـق همـواره پيـروز مـی شـود و جنايـت مـدت درازی پنهـان نمـی مـاند ؛
امـا مـن بـا دليـل عكـس ايـن نظـر را ثابـت مـی كنـم !

٠•●ஜ جـــك لنـــدن ஜ●•
مـن تـا پایان عمـرم بـه ایـن مـی اندیشـم : زنـی کـه عشـق را مـی پذیـرد تـا چـه انـدازه بـی دفـاع مـی گـردد !

٠•●ஜ دافــنه دومـــوریه ஜ●•٠
بــر در مـیخــانه رفتــن کــار یــک رنــگـان بــود
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام مـاست
ور نـه تشـریف تـو بـر بـالای کـس کـوتاه نیسـت 

بنــده پیــر خــراباتـم کــه لطــفش دایــم اســت 
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

٠•●ஜ خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی ஜ●•
افسـردگی بهایـی اسـت کـه انسـان بـرای شـناخت خـویش مـی پـردازد ... هـرچقـدر بـه زنـدگی بنگـری ، بـه همـان مقـدار عمـیق تـر رنـج میکشـی .

٠•●ஜ ارویـــن یالـــوم ஜ●•٠
آرامـش مـدام نـیز کسـل کـننده اسـت ، گاهـی طـوفان لازم اسـت .

٠•●ஜ فـــردریش نیچـــه ஜ●•٠
بـا مشـاهده يـك در ، بـی درنـگ لـزوم ديـوارها احسـاس مـی شـود .
آيـا بـا مشـاهده يـك ديـوار هـم ، بـه هـمان انـدازه لـزوم يـك در را احسـاس مـی كـنيم ؟

٠•●ஜ احمـــد شاملـــو ஜ●•

«بشنو از نی»

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
کزنیستان تا مرا بُبریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شَرحه شَرحه از فِراق
تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق
هرکسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصلِ خویش
من به هر جمعیّتی نالان شدم
جُفتِ بد حالان و خوش حالان شدم
هر کسی از ظّنِ خود شد یارِ من
از درون من نجُست اَسرارِ من
«مثنوی - دفتر اول»
سخن مولانا از دهان نی این است که من روزگاری در نیستان (عالم قدس) شاخه ای بودم سبز و خرم و زنده و شاداب. اکنون که مرا بریده اند و از موطن اصلی دور کرده اند و به نُه داغ مرا سوراخ کرده اند، من پیوسته از این جدایی و یاد خاطرات وصال ناله می کنم و هرکس نالۀ مرا می شنود و با من همدل می شود از مرد و زن همه از نالۀ من به فغان می آیند و ناله می کنند. 
نسخه بدلِ «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» نیز معنای لطیفی دارد که: مردمان نیز از زن و مرد در همین نفیر من حضور دارند و بحقیقت آنها هستند که در نفیر من ناله می کنند و این معنی هم درست و هم لطیف است اما در این جا مقصود مولانا نیست زیرا در ابیات بعد اشاره می کند که مردمان از خیالات خود با او یار می شوند و کم کسی از سرّ او آگاه می گردد. بنابراین، آنها از شنیدن نفیرِ من اگر شادند شادتر می شوند و اگر محزونند حزن ایشان قوت می گیرد و از سرّ من فارغند، هرچند:
«سرّ من از نالۀ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست»

برگرفته از کتاب «365 روز در صحبت مولانا»
به قلم حسین الهی قمشه ای


قانون - گروه جامعه، فاطمه رمضانیان- «خرافه گرایی» همچنان در کشور می‌تازد و اعتقاد به آن حتی از سوی قشر تحصیلکرده نیز دیده می‌شود. بسیاری از افراد جامعه هنوز در مواجهه با کذبیاتی از قبیل طلسم و سحر و جادو، تحت تاثیر قرار می‌گیرند و مشتری پر و پا قرص مدعیان اینگونه نیروها می‌شوند. این روزها در خیابان‌های پر تردد تهران آگهی‌هایی به دست مردم می‌رسد که برخی افراد به سود جویی‌های کلان از مردم ساده لوح و زود باور می‌پردازند هیچ مرجع و نهادی نیست که به شکایت مردم برسد. در این آگهی‌ها گفته شده است که  دعا و طلسم حلال مشکلات است و بسیاری از مردم نیز تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. افرادی که فرقی نمی‌کند از بالای شهر باشند یا پایین شهر، ساکن خانه‌های تنگ و تاریک باشند یا صاحب کاخ‌های خیالی پایتخت، خود را مدرن بنامند یا هنوز به سنت‌ها وفادار باشند، اعتقادات، سادگی، یا مشکلات آن‌ها به آسانی مورد سوءاستفاده قرار می‌گیرد و در کنار باور کورکورانه این افراد، «خرافات» به معضلی تبدیل می‌شود که سطح فرهنگی و اجتماعی جامعه را به زیر می‌کشد. القای پوچ‌گرایی، گسترش آسیب‌های اجتماعی، سلب اراده از افراد و صدمات روحی و روانی، تنها قطره‌ای از دریای آسیب‌های رواج این خرافات در جامعه است.

ادامه نوشته

مردم


 مَردُم به موجودی گفته میشه که از بدو تولد همراهیت میکنه و تا روز مرگت مجبوری که برای اون زندگی کنی.
برای مَردُم خیلی مهمه که تو چی میپوشی؟
کجا میری؟
چند سالته؟
بابات چیکاره است؟
ناهار چی خوردی؟
چند روز یه بار حموم میری؟
چرا حالت خوب نیست؟
چرا میخندی؟
چرا ساکتی؟
چرا نیستی؟
چرا ازدواج نمیکنی؟
چرا بچه دار نمیشی؟
چرا اینطوری نوشتی؟ عاشق شدی؟!
چرا اونطوری نوشتی؟ فارغ شدی؟!
چرا چشات قرمزه؟ بیخوابی کشیدی؟!
چرا لاغر شدی؟ شکست عاطفی خوردی؟!
چرا چاق شدی؟ زندگی بهت ساخته؟!

ادامه نوشته

آنچه سیگار بر سر بدن انسان می‌آورد

محققان با تهیه تصاویر هشدار دهنده گرافیکی، آثار زیانبار سیگار کشیدن بر قسمت های مختلف بدن را نشان دادند.

به گزارش سرویس علمی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، با وجود چاپ پیام های بهداشتی و تصاویر هشدار دهنده بر روی پاکت های سیگار، افراد سیگاری توجه چندانی به این پیام‌ها ندارند و بدون در نظر گرفتن آثار مخرب سیگار بر بدن خود، از این ماده سرطانزا دست بر نمی‌دارند.

این تصاویر گرافیکی آسیب های مخرب سیگار بر قسمت های مختلف بدن از جمله موها، لب و دندان، چین و چروک صورت، پوست بدن، ناخن، ریه ها، قلب و عروق، معده را به تصویر می‌کشد.

در این تصاویر هشدار دهنده گرافیکی تلاش شده است بخش های کمتر شناخته شده بدن از جمله موها، ناخن، پوست، صورت، ضعف گردش خون که تحت آثار زیانبار سیگار کشیدن قرار دارند، نشان داده شوند.

کاربر می تواند با کلیک کردن بر روی فهرستی از نقاط مختلف بدن، اثرات مخرب سیگار بر روی هر بخش مانند پوست، ریه، قلب و عروق، معده، ناخن و حتی استرس کلی بر بدن را مشاهده و بدن یک فرد سیگاری را با غیر سیگاری در این بخش‌ها مقایسه کند.

به گفته محققان، سیگار کشیدن علاوه بر افزایش خطر بروز انواع مختلف سرطان، باعث افزایش رشد موهای زاید بویژه بر روی صورت زنان، افزایش چین و چروک زیر چشم، تغییر رنگ و شکنندگی موها، از بین رفتن حالت ارتجاعی پوست و اضافه وزن در زنان و مردان می‌شود.

ادامه نوشته

چرا بیشتر دزدهای دریایی چشم‌بند دارند؟!!

یکی از سؤالات رایج که هنگام دیدن کارتون‌ها و فیلم‌های با موضوع دزدهای دریایی در ذهن هر کودک یا بزرگسالی ممکن است شکل بگیرد، این است که چرا تعداد زیادی از دزدان دریایی چشم‌بند می‌زدند؟! چرا اصولا میزان استفاده از چشم‌بند در دزدان دریایی آنقدر زیادی بود که این پوشش، یک پوشش روتین در آنها بود؟!
alt

 

پاسخ سطحی این بود که آنها چشم‌بند می‌زدند تا چشمی را که در طی جنگ و دعواها از دست داده بودند و از شکل افتاده بود یا تخلیه شده بود، در زیر پوششی پنهان کنند.
اما سؤالی که اینجا مطرح می‌شود این است که چرا این دزدان دریایی این همه دچار آسیب چشم می‌شدند؟
باز هم پاسخ ظاهری این بود که ما در حال دیدن یک سری کارتون و فیلم تخیلی هستیم، و طبیعی است که در اینها ممکن است غلو صورت بگیرد و از چشم‌بند برای افزایش جذابیت به میزان زیاد استفاده کنند.
اما باید دانست که در داستان‌ها و افسانه‌ها، هر چیزی ریشه در واقعیتی دارد، ممکن است غلو، نوع خاصی برداشت از واقعیت یا تعبیرهای شاعرانه از واقعیت صورت بگیرد، اما با بررسی همین روایت‌ها می‌شود پی به واقعیت‌هایی برد.
به تازگی «چیم شیلی» که در زمینه مسائل دیداری دکترا دارد در بخشی از گفتگویش به وال استریت ژورنال، توجیهی برای این قضیه آورده است:
دزدان دریایی برای پوشاندن چشم‌های معیوب‌شان چشم‌بند نمی‌زدند، از آنجا که آنها مجبور بودند به دفعات زیاد بالا و زیر عرشه کشتی بروند و به سرعت هر دو گروه افراد بالا و زیر عرشه  را رهبری کنند، مجبور بودند، دید خوبی داشته باشند.

ادامه نوشته

سخنان گهر بار

ما حاشیه نشین هستیم.

شعر بسیار زیبا و معنی گرای زیر سروده ی شاعر فقید دزفولی مرحوم قیصر امین پور است که در کتاب بی بال پریدن آمده است. روح این شاعر بزرگوار شاد باد.

ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
در حاشیه ی کلاس می نشینم.
در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"
گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."
من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.
قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.
اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

داستـان پـرورش اعتـماد در روزگار بی‌اعتـمادی!

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار می‌شود" ... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
مغازه کوچک دم در ورودی مترو
چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبار مصرف که سرپایی هم میشد خوردش.
بله کارها ردیف شده بود. اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار.
تابلو زد: "صبحانه علی آقا"، مردم هم از همون روز اول استقبال خوبی نشون دادن.
یه چایی داغ و خوشمزه و خوش طعم با نون سنگک و پنیر تبریز. ظرف ٣ یا ٤ دقیقه یه صبحانه خوب می‌خوری، قیمت هم مناسب بود.
آقا چند روزی نگذشت که جلوی در مغازه به اون کوچیکی "صف" می‌بستن! گاهی ١٠ - ١٥ نفر تو صف بودن. به قول امروزی‌ها؛ بیزینس عالی ... توپ! مردم راضی، "علی آقا" هم خوشحال.
تا حالا شنیدین یکی از بس کارش خوب باشه مردمو کلافه کنه؟!
"ای داد و بیداد، حالا چیکار کنم؟ این جاشو نخونده بودم!!!"
می‌دونین چی شده بود؟ خوب صبحانه علی آقا کارش گرفته بود، متقاضی زیاد بود و صف گاهی طولانی میشد و اون ته صفی‌ها کفرشون در میومد تا نوبتشون بشه. تقریبا یه عده این قدر معطل می‌شدن که قید صبحونه علی آقا رو می‌زدن و دلخور، سر صبحی گشنه، تو صف وایستاده، صبحانه نخورده، ول می‌کردن و می‌رفتن!
شهرت خوبی که بهم زده بود داشت لطمه می‌دید ... "چیکار کنم؟" به هر راهی بگین زد؛
یه شاگرد گرفت (تو جا به اون تنگی) که چایی‌ها رو ریخته و آماده داشته باشه.
یه بسته‌بندی سفارش داد که یه چایی و یه ساندویچ باهم توش بود که حملش راحت بشه.
قیمتاشو آورد پایین‌تر که واسه مردم بصرفه‌تر باشه ... ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد.
"اینطوری نمیشه ... باید هرطور شده از شر این مشکل خلاص شم وگرنه اسممو عوض می‌کنم". خیلی فکر کرد.
روز و شب داشت مرور می‌کرد که چه کاری رو می‌تونه سریع‌تر انجام بده؟ ولی دیگه از این سریع‌تر نمیشد تا این که ...
یه روز شروع کرد وقت گرفتن که از اول رسیدن مشتری تا رفتنش، هر کاری متوسط چقدر طول می‌کشه؟
سلام و احوالپرسی ٥ ثانیه
گرفتن سفارش مشتری ١٠ ثانیه
تحویل سفارش مشتری و بسته بندی ١٥ ثانیه
گرفتن پول و دادن بقیه پول مشتری ٢٥ ثانیه ... !!!
نتیجه‌گیری مهم سوم: "صبر کن ببینم! یعنی تقریبا نصف وقت من با هر مشتری سر پول دادن میره؟ یعنی اگه یه راهی پیدا کنم که مشکل پول دادن، بقیه پول، پول خورد و ... رو حل کنم دو برابر سریع‌تر می‌فروشم؟ و صف دو برابر سریع‌تر جلو میره؟ خوب اگه اینجوری یاشه، هیچکس دلخور نمی‌ذاره بره. عالی میشه!"
"خوب چیکار کنم؟ کوپنی‌اش کنم؟ اول ماه به هر کی کوپن بدم؟ ... نه بابا، کسی وقت این کارا رو نداره. چوب خط بزنم و آخر ماه ار هر کی پول بگیرم؟ نه جانم، اینم که صرف نمی‌کنه، کافیه چند نفر نیان تسویه کنن، مگه من چقدر سود دارم؟ آخه این روزا به هیچکی هم که نمیشه اعتماد کرد ..."
"صبر کن ببینم ... چرا نمیشه؟ ... عجب فکر بکری! ... آخ جااااااان، پیدا کردم!"
"اعتماد" کردن به مشتری در روزگار بی‌اعتمادی!"
فرداش "علی آقا" رفت بانک و چند دسته اسکناس ١٠٠ و ٢٠٠ و ٥٠٠ تومنی گرفت، دو تا جعبه درست کرد و توی هر کدوم مقداری از اون اسکناس‌ها رو گذاشت. جعبه‌های پول خرد رو گذاشت یه قدری اونورتر، کنار گیشه‌ای که چایی و ساندویچ رو تحویل می‌داد. تصمیم خودشو گرفته بود. با خودش می‌گفت: "من که دزدی نکردم و پولم حلاله ... ملت هم که با من پدرکشتگی ندارن که پولمو بخورن ... پس اگه من بهشون اعتماد کنم کار خطایی نیست، تازه اگر صدی چند نفر هم پول ندن ایرادی نداره خودم هم اگه روزی یکی دو نفر بیان و چایی مجانی بخوان که بهشون میدم پس چه فرقی می‌کنه؟"
لحظه بزرگ ... مشتری اول اومد:
سلام علی آقا صبح به خیر!
سلام عزیز جان خوب هستین انشاالله؟
بله، سلامت باشین.
یه چایی شیرین، یه نون پنیر؟
آره جونم.
میشه ٤٠٠ تومن، بفرمایین ... قابلی هم نداره.
چشم، الان تقدیم می‌کنم ... (جیب‌هاشو می‌گرده، کیفشو بیرون میاره ...) الان تقدیم می‌کنم.
لازم نیست عجله کنی جونم، یه جعبه اونجا گذاشتم، پول خورد هم توش هست، لطفا خودت پولتو بریز اون تو، باقیشو بردار و برو به سلامت، روز خوبی داشته باشی.
شوخی می‌کنی؟ دستم انداختی؟
نه جون داداش خودت برو ببین.
(مشتری اول با ناباوری رفت سمت جعبه و ...)
مشتری دومی:
سلام علی آقا
سلام خانم بفرمایین؟
یه چایی ٢ تا نون پنیر لطفا
چشم ...
چند روز اول تا مردم بفهمند که "علی آقا" چه تغییر مهم و جالبی در کارش داده یه کم طول کشید. حتی بعضیا بیشتر از معمول طول دادن تا مطمئن بشن که درست فهمیده‌اند.
ولی از روز سوم و چهارم مردم اصلا میومدن که خودشون به چشم خودشون این پدیده عجیب غریبو ببینن و اصلا از این نون و پنیر و چایی شیرین بخورن تا باورشون بشه.
از همه مهم‌تر این بود که "علی آقا" چاره کارو پیدا کرده بود. فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا دو برابر سریع‌تر جلو می‌رفت.
فروش علی آقا دو برابر شد و سودش بیشتر از دو برابر! بگو چرا؟
خوب معلومه! این روزها ١٠٠ تومن پولی نیست. خیلی‌ها از این که علی آقا به مشتری‌هاش این قدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه‌اش رو هم خودشون بردارن این قدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه ١٠٠ تومن رو می‌زدن و دستخوش و انعام می‌ذاشتن و می‌رفتن. این سود خالص بود و کم هم نبود!
هیچکس "علی آقا" رو از این خوشحال‌تر و شادتر ندیده بود.
مشتری‌ها هم، همه از دم، روزشون رو با یک اتفاق ساده دلپذیر شروع می‌کردن. بعدها داستان‌های زیادی دهان به دهان شد که چقدر مشتری‌های علی آقا در طول روزشون برخوردهای بهتری با مردم دیگه داشته‌اند و دلیلش یک آغاز خوب با "علی آقا" و اعتماد و روی خوش او بود.
منبع :پرسین استار

پیروزی اروبا بر شرق و شش عامل پیش رفت آن


در سال 1411، شهر ممنوعه در پکن در حال ساخت بود و امپراطوری عثمانی قسطنطنیه را به محاصره در آورده بود. در همین حال، انگلستان، ایرلند، اسکاتلند و ولز بطور اسفبار توسط جنگ و بیماری ویران شده بودند. وضعیت آراگون، کاستیا، فرانسه و پرتغال کمی بهتر بود. با این حال، از این مناطق رقت بار، تمدنی سر بیرون آورد که توانسته بیشتر نیمۀ بعدی هزارۀ دوم را به تسلط خود در آورد.

نیل فرگوسن در کتابش "تمدن: غرب و بقیه ی جهان" استدلال می کند که پیروزی اروپای غربی بر رقبای شرق خود، در اثر گسترش شش عامل اصلی زیر بوده است:
1) رقابت: ساختار سیاسی تکه تکه شده و غیر متمرکز در اروپا منجر به رقابت و تشویق مردم برای رفتن به دنبال فرصت ها در سرزمین های دوردست گردید.
2) علوم: در جهان اسلام، دامنۀ گسترش دانش به موضوعات معنوی محدود گردید، در حالی که در اروپا، با کمک چاپ نشریات، دامنۀ تحصیل دانش به طرز چشمگیری گسترده تر شد.
3) مالکیت: مهاجران بریتانیایی به آمریکای شمالی مفهومی خاص از حقوق مالکیت (که به طور گسترده ای میان مردم توزیع شده) و دموکراسی را به ارمغان آوردند، میراثی که از "جان لاک" به آنها رسید.
4) پزشکی نوین: پیشرفت های پزشکی غرب، امید به زندگی را در سراسر جهان افزایش داد، از جمله در مستعمرات.
5) مصرف: انقلاب صنعتی قرن 18 و 19 در انگلستان مدلی از جامعه مصرفی پدید آورد که ثابت کرده مقاومت ناپذیر است.
6) اخلاق کار: مذهب پروتستان، همانگونه که "ماکس وبر" اشاره کرده، شکلی از مسیحیت است که سخت کوشی، خواندن و صرفه جویی را تشویق می کند.
توضیحات در ادامه .....
ادامه نوشته