الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.
در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.
با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.
او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.
اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.

الکساندر گفت

از شما میخواهم که لشکریانم جلو تابوتم با تمام تجهیزات حرکت بکنند .

پزشکان در حالی که بعضی از آنها تابوت  را حمل میکنند بقیه ی پزشکان در سمت راست تابوت و ثروتمندان و خزانه دارانم با تمام موجودی از سمت چپ تابوت و فقیران و بتدگان و زیردستان گریه کنان از پشت سر تابوت حرکت نمایند و خواسته ی دیگرم این است که دستانم را که خالی است از تابوت بیرون بگذارند

بزرگان علت این وصیت را جویا میشوند . اسکندر میگوید :

اسکند میگوید : بخاطر اینکه مردمی که نگاه میکنند ، با دیدن لشکریان قدرتمند ، ثروتمندان و خزانه داران با تمام موجودی عالمان و طبیبان با تمام توشه ی علمی و فقیران و بیچارگان با دعا و گریه و زاری هیچکدام برای مرگ چاره ای پیدا نکردند و با دیدن دستان خالی من بیرون از تابوت بدانند که اسکندر ، مقتدر ترین مرد تاریخ نیز با دستان خالی بدنیا آمد و با دستان خالی نیز دنیا را ترک میکند .